تَعَلَّمـــــــــــوا العربیّـــــــة فإنّها لغة القرآن

 

در بزرگترین اعیاد اسلام بر آن شدیم که به ذکر احوالات تنی چند از یاران

مولایمان علی بن ابیطالب علیه السلام بپردازیم باشد که لایق این باشیم

که رهروی این یاران باوفای مولایمان باشیم...


اصحاب على علیه السلام

و لله در مالک و ما مالک لو کان من جبل لکان فندا و لو کان من حجر لکان صلدا. (على علیه السلام)

على علیه السلام را اصحاب خاص و شیعیان فداکارى بود که در همه حال در راه محبت و طاعت او از بذل جان مضائقه ننموده و همواره مورد لطف و عنایت آنحضرت قرار گرفته بودند ذیلا بطور اختصار بشرح حال بعضى از آنان اشاره میشود.

1ـ مالک اشتر نخعى:

تعریف و توصیف مالک خارج از آنست که در این چند سطر نوشته است اشاره مینمائیم.میفرماید یکى از بندگان خدا را بسوى شما (براى حکومت) روانه کردم که در روزهاى خوفناک نمیخوابد و در ساعات وحشت و اضطراب از برابر دشمن بر نمیگردد و بیمناک نشود و بر بدکاران از سوزاندن آتش سخت‏تر است و او مالک بن حارث از قبیله مذحج است پس سخنش را بشنوید و فرمانش را در آنچه با حق مطابقت دارد اطاعت کنید فانه سیف من سیوف الله زیرا او شمشیرى از شمشیرهاى خدا است که تیزى آن کند نشود و ضربتش بى اثر نباشد (1) .

آرى مالک سیف الله المسلول بود که با شمشیر آتشبار خود خرمن هستى منافقین را خاکستر مینمود و مقام شامخى داشت که على علیه السلام درباره‏اش فرمود:لقد کان لى کما کنت لرسول الله یعنى مالک براى من چنان بود که من نسبت برسول خدا بودم اگر باین کلام امام توجه دقیق شود آنوقت میزان عظمت و علو منزلت‏مالک روشن میگردد.

ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه میگوید اگر کسى سوگند یاد کند که خداى تعالى در میان عرب و عجم کسى را مانند مالک خلق نکرده است مگر استادش على بن ابیطالب را گمان نمیکنم که در سوگند خود گناهى کرده باشد زندگى مالک اهل شام و مرگ وى اهل عراق را پریشان نمود .

رشادتهاى مالک در جنگ صفین غیر قابل توصیف است و معاویه او را دست راست على مینامید،پس از مراجعت از صفین على علیه السلام او را بفرماندارى مصر اعزام نمود و بطوریکه قبلا شرح داده شد در قلزم بوسیله نافع مسموم گردید.

خبر شهادت وى على علیه السلام را بیاندازه متأثر نمود و براى آن شجاع بى نظیر بسیار گریه نمود و فرمود خدا رحمت کند مالک را و سپس فرمود مالک اگر کوه بود کوهى عظیم بود و اگر سنگ بود سنگى صلب و سخت بود مرگ او اهل شام را عزیز و اهل عراق را ذلیل نمود پس از این دیگر مثل مالک را نخواهم دید.

اویس قرنى:اویس بسیار عابد و عارف بود و او را از زهاد ثمانیه شمرده‏اند در یمن شتربانى مینمود و نفقه مادرش را بعهده داشت براى زیارت پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله از مادرش اجازه خواست که بمدینه سفر کند مادرش گفت برو ولى زیاده از نیم روز توقف منما!

اویس که بمدینه رسید بخانه رسول خدا رفت ولى آنحضرت در مدینه حضور نداشت اویس پس از چند ساعت توقف در حالیکه بزیارت رسول اکرم صلى الله علیه و آله هم موفق نشده بود بیمن بازگشت،چون رسول خدا بمدینه آمد و وارد خانه شد فرمود این نور کیست که در اینجا مینگرم؟گفتند شتربانى بنام اویس از یمن آمده بود و پس از مدتى توقف مراجعت نمود فرمود این نور را در خانه ما بهدیه گذاشته است (2) .

در مجالس المؤمنین است که پیغمبر صلى الله علیه و آله او را نفس الرحمن مینامید و میفرمود من از جانب یمن بوى خدا میشنوم سلمان عرض کرد این شخص‏کیست؟فرمود:ان بالیمن شخصا یقال له اویس القرنى یحشر یوم القیامة واحدة یدخل فى شفاعته مثل ربیعة و مضر،الا من راه منکم یقرءه منى السلام (3) .

یعنى در یمن شخصى است که او را اویس قرنى گویند روز قیامت تنها محشور شود و در شفاعت او باندازه قبیله ربیعه و مضر داخل میشوند،هر که از شما او را دید سلام مرا باو برساند .

اویس در صفین بخدمت على علیه السلام رسیده و بیعت نمود و در رکاب وى جنگ کرد و در همان جنگ بدرجه شهادت نائل آمد.

محمد بن ابى بکر:از اصحاب مخصوص على علیه السلام بلکه بجاى فرزند آنحضرت است که درباره‏اش فرمود محمد پسر من بوده ولى از صلب ابو بکر است،در جنگهاى جمل و صفین در رکاب على علیه السلام رشادتها نمود و پس از صفین از طرف على بحکومت مصر منصوب شد و چنانکه سابقا اشاره گردید بدستور معاویه و حیله عمرو عاص مردم مصر بر او شوریدند و پس از کشتن وى جسدش را در شکم الاغ مرده‏اى گذاشته و آتش زدند.

خبر شهادت او على علیه السلام را بى نهایت پریشان نمود زیرا علاوه بر اینکه محمد از یاران با وفاى على علیه السلام بود مادرش اسماء بنت عمیس هم زوجه آنحضرت بود،محمد هنگام شهادت 28 سال داشت و یک طفل هفت ساله از خود بیادگار گذاشته بود.

اشعار زیر از محمد بن ابى بکر است که در حقانیت على علیه السلام و مذمت پدرش (ابو بکر) سروده است:

یا ابانا قد وجدنا ما صلح‏ 
خاب من انت ابوه و افتضح‏ 
انما اخرجنى منک الذى‏ 
اخرج الدر من الماء الملح‏ 
انسیت العهد فى خم و ما 
قاله المبعوث فیه و شرح‏ 
فیک وصى احمد فى یومها 
ام لمن ابواب خیبر قد فتح‏ 
ما ترى عذرک فى الحشر غدا 
یا لک الویل اذا الحق اتضح‏ 
و علیک الخزى من رب السماء 
کلما ناح حمام او صدح‏ 
یا بنى الزهراء انتم عدتى‏ 
و بکم فى الحشر میزانى رجح‏ 
و اذا صح ولائى لکم‏ 
لا ابالى اى کلب قد نبح (4) .

ـاى پدر آنچه راه صلاح و درستى بود ما (در نتیجه پیروى از على علیه السلام) پیدا کردیم،زیانکار و رسوا است کسى که پدرش تو باشى.

ـمرا از صلب تو بیرون آورد آن (خدائى) که مروارید را از آب شور (دریا) بیرون آورد.

ـآیا تو (باین زودى) عهد خلافت را که پیغمبر مبعوث در غدیر خم (درباره على علیه السلام) فرمود و شرح داد فراموش کردى؟

ـآیا در آنروز پیغمبر احمد مختار درباره تو وصیت کرد یا در مورد آنکه درهاى خیبر را گشود؟

ـفرداى قیامت در محشر عذرت را چه میبینى (که خلافت را غصب کردى) واى بر تو چون حق آشکار شود.

ـو از پروردگار آسمان بر تو رسوائى و خوارى باد هر زمانیکه کبوترى نوحه کند و یا بخواند (براى همیشه) .

ـاى اولاد فاطمه شمائید پناهگاه من و بوسیله ولایت شما در محشر میزان اعمال نیک من سنگینى خواهد کرد.

ـو چون دوستى و اخلاص من براى شما سالم و بى عیب باشد باکى ندارم چه سگى پارس کند (از مخالفت ابو بکر چه ضرر میرسد) .

میثم تمار:از خواص اصحاب على علیه السلام بوده و مورد توجه آنحضرت قرار گرفته بود و در دوستى و محبت خود نسبت بعلى علیه السلام ثابت وپایدار بود و بالاخره در راه محبت آنجناب بدستور عبید الله بن زیاد بدار آویخته شد و آن ملعون میثم را با وضع فجیعى بدرجه شهادت رسانید.

على علیه السلام قبلا شهادت او را بدست ابن زیاد بوى خبر داده و حتى درخت خرمائى را که میثم بتنه آن بدار آویخته شده بود باو نشان داده بود و آن درخت کنار خانه عمرو بن حریث بود از اینرو میثم گاهگاهى میآمد بآن درخت آب میداد و در پاى آن نماز میخواند و بعمرو بن حریث میگفت من همسایه تو خواهم بود حق همسایگى را با من خوب بجا بیاور عمرو از سخنان میثم چیزى نمیفهمید و گمان میکرد او قصد دارد یکى از خانه‏هاى اطراف منزل او را خریدارى کند ولى پس از آنکه میثم بدستور ابن زیاد بچوب آندرخت دار زده شد عمرو بن حریث متوجه مقصود میثم شد و دانست که منظور او از گفتن آن سخنان چه بوده است (5) !

کمیل بن زیاد:از کبار تابعین و از اصحاب خاص على علیه السلام بود و عرفا او را صاحب سر امیر المؤمنین گویند چنانکه خودش هنگام سؤال از حقیقت بآنحضرت عرض میکند:الست صاحب سرک؟

دعاى کمیل مشهور است که على علیه السلام بوى تعلیم داده است.

وقتى حجاج بن یوسف والى کوفه شد کمیل را طلبید و کمیل که میدانست حجاج او را خواهد کشت گریخت حجاج عطایاى طایفه و قوم کمیل را قطع نمود کمیل که چنین دید گفت من پیر شده‏ام و عمر من تمام میشود سزاوار نیست که قوم و خویشان من از دریافت عطایاى خود ممنوع شوند لذا خود را بحجاج تسلیم نمود حجاج گفت خیلى مایل بودم که بتو دست بیابم کمیل گفت از عمر من چیزى باقى نمانده لکن موعد خداوند است و پس از قتل هم حساب است و امیر المؤمنین علیه السلام نیز بمن خبر داده است که تو قاتل من هستى حجاج گفت تو در قتل عثمان شریک بوده‏اى و بدین بهانه دستور داد سرش را از بدن جدا نمودند و کمیل در نود سالگى بدرجه شهادت رسید (6) .

عبد الله بن عباس: (معروف بابن عباس) پسر عموى على علیه السلام و از اصحاب‏و محبین آنحضرت بوده است.ابن عباس در علم انساب و فقه و تفسیر مهارت داشت و این افتخارات را در اثر شاگردى على علیه السلام بدست آورده بود،مرد موقع شناس و بصیر و یکى از رجال ممتاز بود بدینجهت هنگام انتخاب حکمین در صفین على علیه السلام او را تعیین نمود ولى مورد قبول سپاهیانش واقع نشد.

ابن عباس از دوستداران و شیعیان حقیقى على علیه السلام بود و هنگام شهادت آنجناب خیلى متأثر و محزون بود و در اثر گریستن زیاد در اواخر عمر نابینا شد و بهمان وضع از دنیا رفت.

قنبر:غلام مخصوص على علیه السلام بود و حجاج بن یوسف او را دستگیر کرد و گفت تو بنده على بن ابیطالب هستى؟قنبر گفت من بنده خدا هستم و على هم ولینعمت من است.حجاج گفت از دین على تبرى و بیزارى بجوى قنبر گفت تو مرا راهنمائى کن بدینى که بهتر از دین على باشد .

حجاج گفت حال که از دین او تبرى نمیجوئى پس هر گونه کشتن را اختیار میکنى بگو تا ترا بدانقسم بقتل برسانم.قنبر گفت اختیار با خود تست بهر قسم که تو مرا بکشى من هم ترا بهمان قسم (در روز قیامت) بقتل میرسانم و بالاخره بدستور حجاج بشهادت رسید.

از حضرت صادق علیه السلام روایت شده است که قنبر على علیه السلام را خیلى دوست داشت و موقعیکه حضرت از منزل خارج میشد قنبر هم با شمشیر پشت سر او بیرون میشد یکشب على علیه السلام فرمود قنبر چرا پشت سر من میآئى؟عرض کرد بجهت آنکه مبادا صدمه‏اى بوجود مبارک تو وارد شود فرمود تو از اهل آسمان مرا حراست میکنى یا از اهل زمین؟عرض کرد بلکه از اهل زمین فرمود بدون اذن خدا اهل زمین نمیتوانند بمن صدمه‏اى برسانند پس قنبر برگشت (7) .

رشید هجرى:از اصحاب و محبان خاص على علیه السلام بود و روزى على علیه السلام باو فرمود اى رشید صبر تو چگونه خواهد بود که زنا زاده بنى امیه (ابن زیاد) ترا بخواهد و دستها و دو پا و زبان ترا قطع کند؟عرض کرد یا امیر المؤمنین عاقبت آمرزش و بهشت است؟فرمود اى رشید تو در دنیا و آخرت با من خواهى بود.و در روایت است که یکروز امیر المؤمنین علیه السلام با اصحابش بنخلستانى رفته و در زیر نخله‏اى نشستند و اصحاب قدرى از آن رطب چیدند و خدمت حضرت گذاردند رشید عرض کرد یا امیر المؤمنین چقدر رطب خوبى است!

على علیه السلام فرمود اى رشید ترا بهمین درخت آویزان میکنند از آن تاریخ به بعد رشید روزها نزد آندرخت میرفت و او را آب میداد روزى که رشید بکنار درخت رفت دید شاخه آنرا بریده‏اند گفت حتما اجل من نزدیک شده است تا اینکه غلام ابن زیاد پیش رشید آمد و گفت امیر را اجابت کن رشید نزد عبید الله بن زیاد رفت آنملعون گفت از دروغهاى مولایت براى من نقل کن!رشید گفت بخدا من دروغ نمیگویم و مولایم هم دروغ نفرموده و بمن خبر داده که دستها و پاها و زبان مرا قطع خواهى نمود.

عبید الله گفت بخدا الان ما او را تکذیب میکنیم آنگاه دستور داد دستها و پاهاى او را قطع کنند ولى زبانش را نبرند پس او را با دست و پاى بریده میان بازار آوردند و او از امور عظیمه مردم را خبر میداد تا اینکه ابن زیاد دستور داد زبانش را هم قطع کردند و بهمان شاخه نخله بدار آویختند (8) .

سهل بن حنیف:از دوستداران مخلص على علیه السلام بود و در صفین جنگهاى سختى نموده و پس از مراجعت از صفین در کوفه وفات نمود،سهل در زمان رسول اکرم نیز در غزوات شرکت جسته و جزو چند نفرى است که در احد از پیغمبر صلى الله علیه و آله حمایت نموده است شخص مورد اطمینانى بود و على علیه السلام در موقع حرکت ببصره براى جنگ جمل او را در مدینه بجاى خود گذاشته بود.

10 و 11ـ صعصعة بن صوحان و زید بن صوحان:این دو برادر هم از اصحاب خاص على علیه السلام بودند زید در جنگ جمل شهید شد.موقعیکه معاویه بکوفه آمده بود صعصعه روزى در کوفه بمعاویه گفت دلم نمیخواست ترا خلیفه ببینم معاویه گفت حالا که مرا خلیفه میدانى برو بالاى منبر و على را سب کن!

صعصعه بمنبر رفت و گفت اى مردم معاویه بمن چنین گفته است ولى من لعن میکنم معاویه را و کسى را که على را لعن کند حاضرین مسجد نیز آمین گفتند.

12ـ عمار یاسر:عمار در زمان عمر والى کوفه بود و در کوفه بنشر فضائل على علیه السلام مى‏پرداخت چون عمر این خبر را شنید او را معزول نمود عمار بمدینه آمد عمر از وى پرسید آیا از اینکه معزول شدى غمگینى؟عمار گفت مسرور نبودم بمنصوب شدن از جانب تو در اینصورت چگونه محزون مى‏شوم بمعزول شدن؟عمار در صفین پس از جنگهاى سختى که نمود بشهادت رسید و در آنهنگام سنش متجاوز از نود سال بود و على علیه السلام از مرگ او بسیار اندوهناک شد.

على علیه السلام اصحاب دیگرى نیز مانند حجر بن عدى و قیس بن سعد و عدى بن حاتم و امثالهم داشته است که در همه حال مورد اطمینان و اعتماد وى بوده‏اند.

پى‏نوشتها:

(1) نهج البلاغه از نامه 38

(2) ناسخ التواریخ کتاب صفین ص 195

(3) منتخب التواریخ ص 154

(4) از کتاب تحفه ناصرى

(5 و 6) ارشاد مفید

(7) بحار الانوار جلد 42 ص 122

(8) منتخب التواریخ ص

 

منبع :                  http://www.emamali.net/Fazael/ashab.htm

 

 




طبقه بندی: ، 
نگارش در تاریخ ۱۳٩٠/۸/٢٤ توسط مجید بیگلری | نظرات()
قالب وبلاگ