تَعَلَّمـــــــــــوا العربیّـــــــة فإنّها لغة القرآن

توجّه: از دانش آموزتان بخواهید بی آنکه ترجمه را نگاه کند لطیفه ها را ترجمه کند. پس از اینکه لطیفه را تا آخر آن را خواند به ترجمه مراجعه کند و اشکالات خود را متوجّه شود. این کار متن خوانی و درک مطلب او را تقویت می کند.

 

الابتسامةُ الأُولَی (١)

 

قالَ السَّجانُ لِلمُجرمِ الّذى کانَ قَد دَخَلَ السِّجْنَ جدیداً:

« هذا السِّجنُ،‌سِجْنٌ مثالـىٌّ. نحن نَستَخدِمُ السُّجَناءَ فِى نَفْسِ الشُّغلِ الّذى کانوا مشغولینَ بِهِ قَبلَ دُخولِهِم فِى السِّجْنِ، ماذا کانتَ مِهْنَتُکَ فِى الماضى؟»

 أجابَ السَّجینُ بِتَبَسُّمٍ: « کُنتُ حارساً جَنبَ مَدْخَلِ بِناءٍ.»

 

زندانبان به جنایتکاری که به تازگی وارد زندان شده بود گفت:

« این زندان، یک زندان نمونه است. ما زندانیان را در همان شغلی به کار می گیریم که قبل از ورودشان به زندان به آن مشغول بودند. شغل تو در گذشته چه بوده؟»

زندانی با لبخند جواب داد: « نگهبانِ درِ ورودیِ یک ساختمان بودم.»

 

 

 


الابتسامةُ الثانیةُ (٢)

المعلِّم: ما هوَ جمعُ « الشَّجَرَة».؟

 التلمیذ: « الغابة» یا استاذ.

 ترجمه :

 معلّم : جمع درخت چه می شود؟

 دانش آموز: جنگل، استاد.

 الابتسامة الثالثةُ (٣)

قالَ الطَّبیبُ لِلمریض:

 « یَجِبُ عَلَیکَ أنْ تأکُلَ الفاکِهَةِ بِقِشرِها. لِأنَّ قِشرَ الفاکهة مفیدٌ.»

 قال المریض: « حَسَناً ، سَأفعَلُ ذلک.»

 سَألَ الطبیبُ: <و الآن. قُلْ لـﻰ أﻯَّ فاکهـﺔٍ تُحِبُّ ؟>

 فأجابَ المریض:< الموز و الرَّقّـﻰ.>

 پزشک به بیمار گفت:

 < باید میوه را با پوستش بخوری. چون پوست میوه مفید است.>

 مریض گفت: <بسیار خوب، این کار را انجام خواهم داد.>

 پزشک سؤال کرد: « حالا به من بگو چه میوه ای دوست داری؟»

 مریض جواب داد: « موز و هندوانه»

 الابتسامةُ الرابعةُ (۴)

قالَت الوالدةُ‌ لِطَفلَتِها:

 « اِذهَبـى إلی ساحةِ المنزل و ﭐنْظُرى هل السَّماءُ صافیةٌ أم غائمةٌ؟

 ذَهَبَت الطفلةُ ثُمَّ رَجَعَت و قالَتْ:

 « آسفة یا والدتى، لِأنَّنـى ما قَدَرْتُ أنْ أنظُرَ إلی السَّماءِ؛ لِأنَّ المَطَرَ کانَ شدیداً.»

 مادر به دختر کوچکش گفت:

 « به حیاط خانه برو و ببین آسمان صاف است یا ابری؟

 کودک رفت ، سپس برگشت و گفت:

 «متأسفم مادر، چون من نتوانستم به آسمان نگاه کنم.

 آخر باران شدید بود».

 الابتسامةُ الخامسةُ (۵)

 تَعِبَت الاُمُّ مِن أعمالِ المنزل. فَذَهَبَتْ إلی غُرفَتِها لِلاستراحة.

 فَجأةً صاحَ ولدُهُ:

 «ماما، اُریدُ کَأساً مِنَ الماءِ البارِد.»

 قالتَ الأمُّ : «أنا تَعِبَةٌ. اِذْهَبْ و ﭐشرَب الماء بِنَفسِکَ.»

 صاحَ الوَلَدُ مَرَّةً اُخرَی: « اُریدُ الماءَ.»

 فَقالَت الاُمُّ: « اِشْرَبْ بِنَفْسِک و إلّا أضرِبُکَ.»

 بَعدَ قلیلٍ قال الوَلَد: « ماما، عِندَما جِئتِ لِضَربـى؛ اُحْضُرى کَأساً مِنَ الماءِ البارد.»

 الترجمة:

 مادر از کارهای خانه خسته شد.

 پس برای استراحت به اتاقش رفت.

 ناگهان پسرش فریاد زد: «مامان،‌ یک لیوان آب سرد می خواهم.»

 مادر گفت:‌من خسته ام. برو خودت آب بنوش.»

 پسر بار دیگر فریاد زد: «آب می خواهم.»

 مادر گفت: « خودت آب بنوش و گرنه تو را می زنم.»

 بعد از مدّت کمی پسر گفت: « مامان، وقتی برای زدنم آمدی، یک لیوان آب سرد هم بیاور.»

 الابتسامةُ السّادسةُ (۶)

 قالَ الطِّفلُ لِوالِدِهِ متعجِّباً: « عجباً مِن والِدِ صدیقی! »

 کَمْ‌ هو بخیل!؟ أقامَ الدُّنیا عِندَما اِبتَلَعَ صَدیقى درهماً.»

 الترجمة:

 کودک با تعجّب به پدرش گفت: از پدر دوستم تعجّب می کنم.

 چقدر خسیس است!؟ دنیا را به هم ریخت وقتی دوستم یک سکّه یک درهمی بلعید.»

 الابتسامةُ السابعةُ (٧)

قالَت الزوجةُ لِلطَّبیب: « زَوجى یَتَکَلَّمُ و هوَ نائمٌ فـى اللَّیل. ماذا أفعَلُ ؟

 أجابَ الطَّبیبُ: «أعْطیهِ فُرصةً لِیَتَکَلَّمَ فـى‌النَّهار.»

 الترجمة:

 زن به پزشک گفت: « همسرم شب در حالی که خواب است حرف می زند. چه کار کنم؟

 پزشک جواب داد: « به او فرصتی بده تا در روز حرف بزند.»

 الابتسامةُ الثّامِنةُ (٨)

 قالَت الوالِدةُ لِابنهِا: « إذا تَضرِبُ القِطَّةَ؛ سَأضرِبُکَ و إذا تَجُرُّ اُذُنَها؛ أجُرُّ اُذُنَکَ.»

 فَقالَ الابنُ: « و إذا أجُرُّ ذَیلَها؛ ماذا تَفعَلینَ؟.

 الترجمة:

 مادر به پسرش گفت: « اگر (هر گاه) گربه را بزنی؛ تو را خواهم زد و اگر گوشش را بکشی؛ گوشَت را می کشم.»

 پسر گفت: « و اگر دمش را بکشم؛ چه کار می کنی؟»

 الابتسامةُ التاسِعةُ (٩)

 الکَذّابُ الأوّلُ: « عِندى بِناءٌ مِن مِائةِ طابِقٍ! الطّابِقُ المِائةٌ فَوقَ السَّحاب!»

 الکذّابُ الثّانـى: « هذا أمرٌ بَسیطٌ. عِندى حمارٌ کبیرٌ؛ أرجُلُهُ عَلَی الأرضِ و رأسُهُ فـى‌ السَّحاب! »

 الکذّابُ الأوّل: وَ کَیفَ ترکَبُ عَلی هذا الحِمار؟»

 الکذّابُ الثّانـى: « أذهَبُ فَوقَ سَطحِ بِنائکَ.»

 الترجمة:

 دروغگوی اوّل: ساختمانی صد طبقه دارم که طبقه صدم بالای ابر است.

 دروغگوی دوم: این چیز ساده ای است . الاغ بزرگی دارم که پاهایش روز زمین و سرش در ابر است.

 دروغگوی اوّل: « و چگونه روی این الاغ سوار می شوی؟ »

 دروغگوی دوم: « روی بام ساختمانت می روم.»

 الابتسامةُ العاشرةُ (١٠)

 اِلتَقَی رَجُلٌ نحیفٌ بِرَجُلٍ سَمینٍ.

 فبادَرَهُ الرَّجُلُ السَّمینُ و قالَ لَهُ ضاحِکاً:

 «النّاسُ یقولون فـى‌البلاد مَجاعة.»

 فقالَ النَّحیفُ :‌« نَعَم و یقولون إنّکَ سَبَبُ المجاعة.»

 الترجمة:

 مرد لاغری به مرد چاقی برخورد کرد .

 مرد چاق پیشدستی کرد و با خنده به او گفت:

 « مردم می گویند در کشور قحطی شده است.»

 مرد لاغر گفت: « بله و می گویند که تو علّت قحطی هستی.» 




طبقه بندی: ، 
نگارش در تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ توسط مجید بیگلری | نظرات()
قالب وبلاگ