تَعَلَّمـــــــــــوا العربیّـــــــة فإنّها لغة القرآن

درس یازدهم

حوارٌ فی الاسرة   :  گفتگو در خانواده

الاب:مَن طَرَقَ الباب؟   پدر:چه کسی در را کوبید؟

الولد: صدیقی ،طرق الباب.    پسر: دوستم در را کوبید.

هَل کان معَ اُمِّهِ؟           آیا با مادرش بود؟

لا، کان معَ ابیهِ.   نه، با پدرش بود.

ماذا سالکَ؟         از تو چه چیزی پرسید؟

هو سالَ:ما هی واجباتنا؟  او پرسید تکالیفمان چیست؟

لِماذا سال هذا السوال؟   چرا این سوال را پرسید؟

لِاَنهُ کان غائیاً.   چون او غایب بود.

اَکان مریضاً؟  آیا مریض بود؟

لا، ذهب الی المسابقة. نه، به مسابقه رفت.

هل هُما خلف الباب الان؟   آیا آن دو الان پشت درهستند؟

لا، هُما ذهبا الی منزلِهِما؟   نه، آن دو به خانه اشان رفتند.


الام:مَن طَرَقَت الباب؟   مادر:چه کسی در را کوبید؟

البنت: صدیقتی ،طرقت الباب.    پسر: دوستم در را کوبید.

هَل کانت معَ ابیها؟  آیا با پدرش بود؟

لا، کانت معَ امهاِ.   نه، با مادرش بود.

ماذا سالتکِ؟       از تو چه چیزی پرسید؟

هو سالَت:ما هی واجباتنا؟ او پرسید تکالیفمان چیست؟

لِماذا سالت هذا السوال؟ چرا این سوال را پرسید؟

لِاَنها کانت غائبةًچون او غایب بود.

اَکانت مریضةً؟  آیا مریض بود؟

لا، ذهبت الی المسابقة. نه، به مسابقه رفت.

هل هُما خلف الباب الان؟    آیا آن دو الان پشت درهستند؟

لا، هُما ذهبتا الی منزلِهِما؟  نه، آن دو به خانه اشان رفتند.

درس دوازدهم

الأُسرَةُ النّاجِحَةُ: خانوادهٔ موفّق

السَّیِّد زارِعیّ فَلّحٌ و زَوجَتُهُ فَلّاحةٌ.

آقای زارعی کشاورز و همسرش نیز کشاورزست.

هُما ساکِنانِ مَعَ أولاِدهِما فی قَریَة.

ایشان با فرزندانشان در روستا زندگیمی کنند.

(ساکن هستند،سکونت می کنند)

عارِفٌ أکبَرُ مِنَ الأَخَوَینِ

عارف از برادرها بزرگ تر است.

وَ سُمیَّةُ أکبَرُ مِنَ الأُختَینِ.

و سمیّه از خواهرها بزرگ تر است

هُم أُسرَةٌ ناجِحَةٌ.

(آنها) ایشانخانواده ای موفّق هستند.

بَیتُهُم نَظیفٌ وَ بُستانُهُم مَملوءٌ بأشجار

البُرتُقالِ وَ العنَبِ وَ الرُّمّانِ وَالتُّفّاحِ.

خانه شان پاکیزه و باغشان پر از درختان

پرتقال، انگور، انار و سیب است.

حِوارٌ بَینَ الواِلدِ وَ الأَولاِد:

گفت و گویی میانِ پدر و پسران

الواِلد: أینَ ذَهَبتَ یا عارِفُ؟

پدر: ای عارف کجا رفتی؟

عارف: إلَی بَیتِ الجَدِّ وَ الجَدَّة مَعَ صاِدقٍ وَ حامِدٍ.

عارف: به خانهٔ پدربزرگ و مادربزرگ همراه باصادق و حامد.

الواِلد: کَیفَ رَجَعتُما یا صاِدقُ وَ یا حامِدُ؟

پدر: ای صادق و حامد چگونه بازگشتید؟

الأَخَوانِ: بالسَّیّارَة.

دو برادر: با اتومبیل.

الواِلد: لماذا ذَهَبتُم أیُّها الأَولادُ؟

پدر: ای پسرها چرا رفتید؟

الإِخوَة: لمُساعَدَة جَدِّنا فی جَمِع المَحصولِ.

برادرها: برای کمک به پدربزرگمان در جمع آوری محصول.

حوارٌ بَینَ الواِلدَة وَ البَناتِ:

گفت و گویی میان مادر و دختران.

الواِلدَة: أینَ ذَهَبتِ یا سُمَیَّةُ؟

مادر: ای سمیّه کجا رفتی؟

سُمَیّة: إلی بَیتِ الجَدِّ وَ الجَدَّة مَعَ شَیماءَ وَ نَرجِسَ.

سمیه: به خانهٔ پدربزرگ و مادربزرگ همراه با شیما و نرگس.

الواِلدَة: کَیفَ رَجَعتُما یا شَیماءُ وَ یا نَرجِسُ؟

مادر: ای شیما و نرگس چگونه برگشتید؟

الأُختانِ: بالسَّیّارَة.

دو خواهر: با اتومبیل.

الواِلدَة: لماذا ذَهَبتُنَّ أیَّتُها البَناتُ؟

مادر: ای دخترها چرا رفتید؟

الأَخَوات: لمُساعَدَة جَدَّتنا فی نَظافَة المَنِزلِ

خواهرها: برای کمک به مادربزرگمان در نظافت خانه.

درس سیزدهم

فی السّوقِ:دربازار

أیْنَ ذَهَبْتِ یا أُمَّ حَمیدٍ؟

ای مادرحمید:کجا رفتی؟

ذَهَبْتُ إلَی سوقِ النَّجَفِ.

به بازارنجف رفتم.

هَلِ اشْتَرَیْتِ شَیئاً؟

آیاچیزی خریدی؟

نَعَمْ؛ اشْتَرَیْتُ هِذِه الْمَلاِبسَ النِّسائیَّة.

بله،این لباس های زنانه را خریدم.

مَلاِبسُ جَمیلةٌ! أَ ذَهَبْتِ وَحْدَکِ ؟

لباسهای زیبا! آیا به تنهایی رفتی؟

لا؛ ذَهَبْتُ مَعَ صَدیقاتی.

نه، بادوستانم رفتم.

کَیفَ کانَت الْمَلاِبسُ ؟ رَخیصَةً أَمْ غالیَةً؟

لباس ها چگونه بودند؟ارزان یاگران(بودند)

مِثلَ إیران. لا فَرقَ. لکِنِ اشْتَرَیْنا.

مانند ایران.تفاوتی نداردولی خریدیم.

فَِلماذَا اشْتَرَیْتُنَّ؟

پس برای چه خریدید؟

اشْتَرَیْنا للْهَدیَِّة.

برای هدیه(کادو)خریدیم.

ماذَا اشْتَرَیْتِ؟

چه چیزی خریدی؟

فُسْتاناً وَ عَباءَةً.

دامن وچادری

مَبْروکٌ. فی أمانِ اللِّه.

مبارک است.درپناه خدا

شُکْراً جَزیلاً. مَعَ السَّلامَِة.

بسیارمتشکرم.به سلامت

درس چهاردهم

الْجُمَلاتُ الذَّهَبیَّةُ:(کلمات)جملات طلایی

کانَ یاسِرٌ مَعَ أصدِقاِئِه. هُم لَعبوا فی المَدرَسَة.

یاسر همراه دوستانش بود.آنها در مدرسه بازی کردند.

رَجَعَ یاسِرٌ إلَی البَیتِ بَعدَ الظُّهِر.

هوَ طَرَقَ بابَ المَنزلِ.

یاسر بعد از ظهر به خانه برگشت.

او به در خانه زد.(اودرخانه را زد)

سَمِعَت أُمُّهُ صَوتَ البابِ ثُمَّ ذَهَبَت

وَ فَتَحَت البابَ وَ سَأَلَتهُ:

مادرش صدای در را شنید؛ سپس رفت

و در را باز کرد و از او پرسید:

«کَیفَ حالُکَ ؟ » أجابَ الوَلَدُ: «أنا بخَیٍر. »

حالت چطور است؟ پسر جواب داد: من خوبم.

شَربَ الوَلَدُ الماءَ وَ جَلَسَ للاسِتراحِة.

پسر آب نوشید و برای استراحت نشست.

ثُمَّ فَتَحَ حَقیبَتَهُ

سپس کیفش را باز کرد

وَ بَدَأَ بِقراءَة الدَّرسِ.

و شروع به خواندنِ درس ونوشتن تکالیف

مدرسه کرد.(و شروع به خواندنِ درس کرد.)

سَأَلَت أُمُّهُ: «ما هیَ واجِباتُکَ؟ »

مادرش پرسید: تکالیفت چیست؟

أجابَ یاسِرٌ: «حِفظُ هِذِه الجُمَلاتِ الذَّهَبیَّة. »

یاسر جواب داد: حفظ این جمله های طلایی.

إذا مَلَکَ الأَراِذلُ هَلَکَ الأَفاضِلُ. »

هرگاه فرومایگان فرمانروا شدند(شوند)؛

شایستگان هلاک شدند(می شوند)

مَن زَرَعَ العُدوانَ؛ حَصَدَ الخُسرانَ.

هر کس دشمنی کاشت(بکارد)؛ زیان درو کرد

(برداشت کرد)یا (درو می کند ، برداشت می کند)

التَّجرِبةَ فوَقَ العِلم

تجربه از علم برتر است. تجربه از علم بالاتر است.

خَیرُ النّاسِ أنفَعُهُم للنّاسِ. »

بهترین مردم سودمندترین آنها برای مردم است.

المُسلمُ، مَن سَلمَ النّاسُ مِن لساِنِه وَ یَدِه. »

مسلمان کسی است که مردم از زبانش

و دستش سالم بمانند.( در امان باشند.)

لسانُ المُقَصِّر قَصیرٌ

زبان مقصّر، کوتاه است.

درس پانزدهم

فی الحدود:درمرزها

الجَدَّة : ألو. السَّلامُ عَلَیکَ یا عَزیزی.

مادربزرگ:الو.سلام برتو عزیزم

مُحسِن : عَلَیْکِ السَّلامُ. مَنْ أنتِ؟

سلام برشما.شما کیستید؟
الجَدَّة : کَیْفَ ما عَرَفْتَ جَدَّتَکَ؟!

مادربزگ:چطور(چگونه)مادربزرگت رانشناختی؟

مُحسِن : عَفْواً؛ ما عَرَفْتُ صَوتَکِ. کَیفَ حالُکِ؟

محسن:ببخشید.صدایتان رانشناختم.حالتان چطوراست؟
الجَدَّة : أنَا بخَیٍر وَ کَیْفَ حالُکُم؟

من خوبم وحالت شماچطوراست؟(شماچطورید)؟

مُحسِن : کُلُّنا بخَیْر.

محسن:همگی مان خوبیم
الجَدَّة : أیْنَ وَصَلْتُمُ الْانَ؟

مادربزرگ:اکنون (به)کجارسیده اید؟

مُحسِن : وَصَلْنا إلَی مَدینِة مِهْران فی الْحُدوِد الْایرانیَّة.

محسن:به شهرمهران رسیدیم درمرزهای ایران
الجَدَّة : أیْنَ الْواِلدُ وَ الْواِلدَة؟

مادربزرگ:پدرومادرت کجا هستند(کجایند)؟

مُحسِن : إنَّهُما جاِلسانِ عَلَی الْکُرْسیِّ.

محسن:آن د روی صندلی نشسته اند.
الجَدَّة : هَلْ هُما بخَیْر؟

مادربزرگ:آیا آن دو خوبند؟

مُحسِن : نَعَمْ؛ الْحَمْدُ للِه.

بله.شکرخدا
الجَدَّة : حِفظَکُمُ اللهُ. مَعَ السَّلامِة.

مادربزرگ:الله نگهدارتان باشد.به سلامت.

مُحسِن : شُکْراً جَزیلاً. إلَی اللِّقاِء.

محسن:بسیارمتشکرم.به امید دیدار

درس شانزدهم

الأیّامُ وَ الْفُصولُ وَ الألوانُ:روزها وفصل ها ورنگ ها

الطُّلّابُ دَخَلوا الصَّفَّ؛ ثُمَّ جاءَ الْمُدَرِّسُ؛

بَعْدَ دَقائِقَ بَدَأَ الْمُدَرِّسُ بِالسُّؤالِ عَنِ الأیّامِ وَ الْفُصولِ وَ الألْوانِ.

دانش اموزان وارد کلاس شدند، سپس معلم امد،

بعد از چند دقیقه معلم شروع به پرسیدن از روزها وفصل ها ورنگ ها کرد
الْمُدَرِّس: ما هیَ أیّامُ الْسْبوعِ؟

معلم:روزهای هفته چیست؟
الطّاِلبُ : یَوْمُ السَّبْت، الْاحَد، الِْثنَیْن،

الثُّلاثاء، الْرِبعاء، الْخَمیس، الْجُمُعَة.

دانش آموز: روزشنبه،یکشنبه ،دوشنبه،

سه شنبه، چهارشنبه،پنجشنبه،جمعه
الْمُدَرِّس : وَ ما هیَ فُصولُ السَّنَِة؟

معلم:وفصل های سال چیست؟
الطّاِلب: الرَّبیعُ وَ الصَّیفُ وَ الْخَریفُ وَ الشِّتاءُ.

دانش آموز:بهار وتابستان وپائیز و زمستان

الْمُدَرِّس: نَحنُ فی أیِّ یَوْمٍ و فَصْلٍ؟

معلم:مادرکدام روز وفصل هستیم؟
الطّاِلب: الْیَومُ یَومُ الأرْبعاِء

وَالْفَصلُ فَصْلُ الرَّبیِع.

دانش آموز:امروز روزچهارشنبه است

وفصل؛ فصل بهار است.
الْمُدَرِّس: کَیفَ الْجَوُّ فی کُلِّ فَصْلٍ؟

معلم:هوا درهرفصلی چگونه است؟
الطّاِلب: الجَوُّ فی الرَّبیِع مُعتَدِلٌ.

الرَّبیعُ فَصْلُ الْجَمالِ وَ الْحَیاِة الجَدیدَِة.

دانش آموز:هوادربهارمعتدل است.

بهارفصل زیبائی وزندگی تازه است.
الصَّیفُ حارٌّ و فَصْلُ الْفَواکِه اللَّذیذَة وَ الْخَریفُ

لا حارٌّ و لا بارِدٌ.

تابستان گرم است وفصل میوه های خوشمزه است

وپائیزنه گرم است ونه سرد
وَ فَصْلُ سُقوطِ أوراقِ الأشْجارِ وَ الشِّتاءُ بارِدٌ.

وفصل ریزش(افتادن)برگهای درختان است وزمستان سرد است.
الْمُدَرِّس: ما هیَ الأَلوانُ؟

معلم: رنگ ها چیستند؟(کدامند)
الطّاِلب: الأسْوَدُ وَ الأبْیَضُ وَالأحْمَرُ وَ الأخْضَرُ وَ الأزْرَقُ وَ الأصْفَرُ.

دانش آموز:سیاه وسفیدوقرمز وسبز وآبی وزرد(هستند)
الْمُدَرِّس: ما هوَ الْمِثالُ لهِذِه الألْوانِ؟

معلم:مانند ونمونه برای این رنگ ها چیست؟
الطّاِلب: الْغُرابُ أسْوَدُ وَ السَّحابُ أبْیَضُ وَ

الرُّمّانُ أحْمَرُ وَ الشَّجَرُ أخْضَرُ وَ الْبَحْرُ أزْرَقُ وَ الْمَوزُ أصْفَرُ.

دانش آموز:کلاغ سیاه است وابرسفید و

انارقرمز ودرخت سبز ودریا آبی و موز زرد است
الْمُدَرِّس: ما هیَ ألْوانُ عَلَمِ الْجُمْهوریَّة الْسْلامیَّة الْیرانیَّة؟

رنگ های پرچم جمهوری اسلامی ایران چیستند؟
الطّاِلب: الأخْضَرُ وَ الْبْیَضُ وَ الْحْمَرُ.

دانش آموز:سبزوسفید وقرمز

درس هفدهم

زینَةُ الۡباطِنِ :زینت باطن، آرایش درون

کانَتۡ فی بَحٍر کَبیٍر سَمَکةٌ قَبیحَةٌ

اسمُها السَّمَکَةُ الحَجَریَّةُ.

در دریایی بزرگ ماهی زشتی وجودداشت.

(بود)اسمش ماهی سنگی بود

وَ الاسماکُ خاِئفاتٌ مِنها. هیَ کانَت وَحیدةً داِئماً.

و ماهی ها از او می ترسیدند. (ترسان بودند.)او همیشه تنها بود.

فی یَومٍ مِنَ الۡأیّامِ، خَمۡسَةٌ مِنَ الصَّیّادینَ جاؤوا

وَ قَذَفوا شَبَکَةً کَبیرَةً فی الۡبَحِۡر.

در روزی از روزها پنج تن از ماهیگیرها(صیّادها) آمدند

و تور بزرگی را در دریا انداختند.

وَقَعَت الۡأسۡماکُ فی الشَّبَکَِة. ما جاءَ أحَدٌ لِمُساعَدَِة الۡأسۡماکِ.

ماهی ها در تور افتادند. کسی برای کمک به ماهی ها نیامد.

هیَ سَمِعَتۡ أَصۡواتَ الۡأسۡماکِ.

او صدای ماهی ها را شنید.

ما جاءَ أَحَدٌ للمُساعَدَة.

کسی برای کمک نیامد.

السمکة الحجریَّةُ سَمِعَتۡ أصواتَ الۡأسماک.

سنگ ماهی صداهای ماهیان را شنید.

فَنَظَرَتۡ إلَی الشَّبَکَِة وَ حَِزنَتۡ وَ ذَهَبَتۡ لنَجاِة الۡأسۡماکِ.

پس )و( به تور نگاه کرد و غمگین شد و برای

نجات )رهایی( ماهی ها رفت.

قَطَعَت الشَّبَکةَ بسُرعٍَة وَ الۡأسۡماکُ خَرَجۡنَ وَ هَرَبۡنَ جَمیعاً.

به سرعت تور رابِرید. (قطع کرد) و ماهی ها

خارج شدند و همه فرار کردند.

فَوَقَعَت السَّمَکَةُ الۡحَجَریَّةُ فی الشَّبَکة

پس سنگ ماهی در تور افتاد

وَ الصَّیّادونَ أخَذوها.

و صیّادها (ماهیگیرها) او را گرفتند.

کانَت الأسماکُ حَزیناتٍ؛ لانَّ السَّمَکَةَالحَجَریَّةَ

وَقَعَت فی الشَّبَکَِة لنَجاِتهِنَّ.

ماهی ها ناراحت(غمگین)بودند؛ زیرا سنگ ماهی

برای نجات آنها در تور افتاد.

درس هیجدهم

الإخْلاصُ فی الْعَمَلِ:اخلاص درکار

کانَ نَجّارٌ وَ صاحِبُ مَصنٍَع صَدیقَینِ.

نجّاری و صاحب کارخانه ای با هم دوست بودند.

فی یَومٍ مِنَ الأیّامِ قالَ النَّجّارُ لصاحِبِ الۡمَصۡنَِع:

در روزی از روزها، نجّار به صاحب کارخانه گفت:

« أنا بحاجٍة إلَی التَّقاعُدِ. »

من نیاز به بازنشستگی دارم.

أجابَ صاحِبُ الۡمَصنَِع: «وَلکِنَّکَ ماهِرٌ فی عَمَِلکَ

وَ نحنُ بحاجٍة إلَیکَ یا صَدیقی. »

صاحب کارخانه جواب داد:ولی تو در کارت ماهر هستی

و ما به تو احتیاج داریم ای دوست من.

النَّجّارُ ماقَِبلَ.

نجّار قبول نکرد.

لَمّا رَأَی صاحِبُ الۡمَصۡنَِع إصۡرارَهُ؛ قَِبلَ

وقتی که صاحب کارخانه (اصرارش )

پافشاری اش را دید قبول کرد.(پذیرفت)

وَ طَلَبَ مِنۡهُ صُنۡعَ بَیتٍ خَشَبیٍّ کَآخِِرعَمَِلِه فی الۡمَصۡنَِع.

و از او خواست به عنوان آخرین کار در کارخانه؛

خانه ای چوبی بسازد.

ذَهَبَ النجّارُ إلَی السّوقِ لشِراِء الۡوَساِئلِ لصُنِۡع

الۡبَیتِ الۡخَشَبیِّ الۡجَدیدِ.

نجّار برای خریدنِ وسایل برای ساختنِ

خانهٔ چوبیِ جدید به بازار رفت.

هوَ اشۡتَرَی وَساِئلَ رَخیصةً وَ غَیرَ مُناسِبٍة.

او وسایل ارزان و غیر مناسب خرید.

وَ بَدَأَ بالۡعَمَلِ لکِنَّهُ ماکانَ مُجِدّاً فی الۡعَمَلِ.

و شروع به کار کرد، ولی در کار با(پشتکار )پر تلاش، جدّی نبود.

ما کانَتۡ أخۡشابُ الۡبَیۡتِ مَرغوبَةً.

چوب های خانه مرغوب نبود.(نبودند)

بَعۡدَ شَهۡرَیۡنِ ذَهَبَ عِنۡدَ صَدیِقِه

بعد از دو ماه نزد دوستش رفت

وَ قالَ لَهُ: «هذا آخِرُ عَمَلی. »

و به او گفت: «این آخرین کارِ من است. »

جاءَ صاحِبُ الۡمَصۡنَِع وَ أعۡطاهُ مِفۡتاحاً ذَهَبیّاً

صاحب کارخانه آمد و کلیدی طلایی به او داد

وَ قالَ لَهُ: «هذا مِفۡتاحُ بَیِتکَ. هذا الۡبَیۡتُ هَدیَّةٌ

لَکَ؛لِنَّکَ عَمِلۡتَ عِنۡدی سَنَواتٍ کَثیرَةً. »

و به وی گفت: این خانهٔ توست. این خانه هدیه ای

به تو است؛ زیرا تو سال های بسیاری نزد من کار کردی.

نَدِمَ النَّجّارُ مِنۡ عَمَِلِه

نجّار از کارش پشیمان شد

وَ قالَ فی نَفۡسِِه: «یالَیۡتَنی صَنَعۡتُ هذا الۡبَیۡتَ جَیِّداً! »

و با خودش گفت: ای کاش این خانه را خوب می ساختم.

(خوب ساخته بودم)

«رَحِمَ اللهُ امۡرَأً عَمِلَ

عَمَلاً فَأَتۡقَنَهُ! »

خدا انسانی را رحمت کند که کاری را انجام دهد(داد)

و آن را درست و محکم انجام دهد.

درس نوزدهم

اِبْتِسامَةٌ:لبخند(خنده)

الأَخُ الصَّغیرُ: مَنۡ هوَ «کورُش »؟ الأَخُ الۡکَبیرُ:

هوَ شاعِرٌ. الأُمّ: لا؛ هوَ مَِلکٌ.

پسر کوچک: «کورش کیست؟ » پسر بزرگ:

او شاعر است. مادر: نه؛ او پادشاه است.

: أَیۡنَ مَدینَةُ «ِدزۡفول »؟ : إِنَّها فی بوشِهر. :

لا؛ إِنَّها فی خوزِستان.

شهر دزفول کجاست؟ در بوشهر است.

نه؛ در خوزستان است.

: کَمۡ عَدَدُ مُدُنِ إِیران؟ : تَقریباً سَبۡعونَ مَدینَةً. :

لا؛ أَکۡثَرُ مِنۡ أَلۡفِ مَدینٍَة.

تعداد شهرهای ایران چند تاست؟ تقریباً هفتاد شهر.

نه؛ بیشتر از هزار شهر است.

: هَلِ السَّماءُ زَرۡقاءُ حَقیقَةً؟ : نَعَم. : لا؛ لَیسَتۡ زَرۡقاءَ فی الۡحَقیقَِة.

آیا آسمان به راستی آبی است؟ بله. نه؛ به راستی آبی نیست.

: لمَنۡ هِذِه الصّورَةُ؟ : هِذِه صورَةُ فردَوسیٍّ. : لا؛ هِذِه صورَةُ الرّازیِّ.

این عکس کیست؟ این عکس فردوسی است. نه؛ این عکس رازی است.

: ماذا فی الۡقَمَِر؟ :( فیِه )؟

در ماه چه چیزی وجود دارد؟ (در آن )؟

الأُمُّ قَطَعَت الۡحِوارَ بَینَ الأَخَوَینِ وَ طَلَبَت السُّکوتَ مِنۡ الۡوَلَدِ الصَّغیِر.

مادر گفت و گوی بین دو برادر را قطع کرد و از پسر کوچک خواست که ساکت شود.

لکِنَّ الۡوَلَدَ الۡکَبیرَ قالَ لواِلدَِتِه: «عَفۡواً؛ یا أُمّی، عَلَیِه السُّؤالُ وَ عَلَیَّ الۡجَوابُ. لَنّی مُعَلِّمُهُ »

ولی پسر بزرگ به مادرش گفت: «ببخشید؛ مادرم، او باید سؤال کند و من باید

جواب دهم. چون من معلّم او هستم.

قالَت الۡواِلدَةُ: « أنتَ مُعَلِّمٌ عَجیبٌ. »

«مادر گفت: « تو معلّم عجیبی هستی.

درس بیستم

اِبْتِساماتٌ:لبخندها

الۡأَوَّلُ: أَ رَأَیۡتَ تلۡکَ النَّمۡلَةَ فَوۡقَ الۡجَبَلِ؟ الثّانی:

لا. ما رَأَیۡتُ. لکِنّی سَمِعۡتُ صَوتَ أَقۡدامِها.

اوّلی:آیا آن مورچه را بالای کوه دیدی؟ دومی:

نه. ندیدم. ولی صدای پاهایش را شنیدم.

الۡواِلدَةُ:هَلۡ غَسَلۡتِ السَّمَکَةَ جَیِّداً؟ الطِّفۡلَةُ: لا؛ ما غَسَلتُها.

مادر:آیا ماهی را خوب شستی؟ دختر کوچک: نه؛ نشستم.

:ِلماذا ما غَسَلِۡتها؟! :ِلَنَّ السَّمَکَةَ فی الۡماِء کُلَّ عُمِۡرها.

چرا آن را نشُستی؟ چون ماهی همهٔ عمرش را در آب بوده است.

الطِّفۡلُ: یا واِلدی، أَنا رَأَیۡتُ سارِقاً فی التِّلِۡفزۡیون.

بابا، من دزدی را در تلویزیون دیدم.

الۡواِلدُ: ماذا فَعَلۡتَ یا وَلَدی؟

چه کار کردی ای پسرم؟

الطِّفۡلُ: ضَرَبۡتُهُ بالۡخَشَبِ.

با چوب او را زدم

 

قالب وبلاگ